رستاخیز پیوسته ملت ایران؛ خیز گارد جاویدان و نقش ما
- آریا چَمروش و هوراد فلاح
- Nov 11
- 6 min read
Updated: Nov 11

از نخستین روزهای شکلگیری ( ج.ا )، ستیز با مظاهر فرهنگی ایرانیت نه یک انحراف، بلکه سیاستی بنیادین و برنامهریزیشده بوده است.
حاکمیتی که مشروعیت خود را نه از حافظه تاریخی ملت ایران، بلکه از روایت انقلابی و مذهبی خاصی میگرفت، از همان ابتدا در پی آن بود تا تاریخ، نمادها، زبان و اسطورههای ملی را بازنویسی یا حذف کند.
با گذشت بیش از چهار دهه، اکنون میتوان این جدال را نه به عنوان مجموعهای از اقدامات پراکنده، بلکه بهمثابه یک کشاکش مستمر میان نظامی پستتوتالیتر و رستاخیز ملی ایرانیان تحلیل کرد. فرآیندی که از واکنشهای پراکنده آغاز شد و به کنشهای فرهنگی منسجم بدل گشت.
واکاوی تقابل تاریخی میان ملت ایران و نظام پستتوتالیتر حاکم را میتوان از زاویهٔ «چرخه سرکوب و رستاخیز» مورد توجه قرار داد. برخلاف روایت رسمی، خاستگاه رستاخیز ملت ایران نه بهمن ۱۳۵۷ بلکه از ۱۳ اسفند ۱۳۵۳ آغاز میشود؛ زمانی که تلاش برای بیداری ملی، توسعهی وجدان تاریخی، ارتقای دانش سیاسی عمومی و مشارکت مسئولانه در سرنوشت ملی آغاز شد.
رویداد ۵۷ نه نقطهٔ تعالی، بلکه لحظهای از انحراف و سرکوب این روند بود؛ لحظهای که در غیاب نهادهای مدنی و در خلأ یک نظم ملی متشکل، سازمانهای ایدئولوژیک چپ و مذهب سیاسی توانستند با پوشش عوامفریبانه، ساختار مستقر را فروپاشند و نظامی تمامیتخواه و غیرایرانی را جایگزین کنند.
نخستین مرحلهی این حذف، با تهاجم به چهرههای تاریخی ایران پیش از اسلام آغاز شد. کوروش، داریوش، فردوسی، زرتشت و دیگر عناصر تاریخ و هویت ایرانزمین یا به کلی حذف شدند یا در روایت رسمی تحقیر گشتند. رضاشاه بزرگ، که نخستین بار هویت مدرن ایرانی را حول بازسازی میراث باستانی و تاریخی تعریف کرده بود، برای ( ج.ا ) نماد دشمنی ایدئولوژیک بود؛
تا آنجا که نهتنها از نام و تصویرش اثری باقی نگذاشتند، بلکه آرامگاه او را از جا کندند و منفجر کردند. تختجمشید که نماد اقتدار ملی و شکوه امپراتوری باستانی ایران بود، در گفتار رهبران ( ج.ا ) مظهر ستم و ظلم شاهان تصویر شد. حتی علی خامنهای در سخنرانی نوروزی خود در مشهد، تختجمشید را «نقطهای طاغوتی و بیمعنویت» نامید.
این حملات نمادین تنها به نقد کلامی ختم نشد. در موارد متعددی بحث تخریب کامل تختجمشید یا ممانعت از بازدیدهای عمومی نیز مطرح شد.
همزمان، نظام آموزشی کشور نیز مورد بازنویسی ایدئولوژیک قرار گرفت. کتابهای درسی تاریخ، ادبیات و علوم انسانی بهتدریج از مضامین ملی تهی شدند و در عوض، روایتهای دینی و انقلابی جایگزین شدند. چهرههایی چون رازی، خیام و نادر شاه در سایه قرار گرفتند و مفاهیم ملت، میهن، و تاریخ ایران جای خود را به امت، جهاد و ولایت دادند. این پروژهی مهندسی فرهنگی، با پاکسازی نخبگان دانشگاهی، اسلامیسازی علوم انسانی و جامعه و تأسیس نهادهایی چون جامعه المصطفی و دانشگاه امام صادق و حسین کامل شد.
فضای شهری و نمادهای عمومی نیز بازتعریف شدند. خیابان کوروش کبیر در تهران به علی شریعتی تغییر نام یافت؛ خیابان داریوش در بسیاری از شهرها به نامهایی چون شیخ صدوق تبدیل شد؛ هتل معروف کوروش در اصفهان به «هتل کوثر» تغییر یافت.
پرچم رسمی کشور، نشان شیر و خورشید را کنار گذاشت و آرم غیر ملی جایگزین آن ساخت. سرود ملی، مهر رسمی دولت، نام موسسات، دانشگاهها و مراکز فرهنگی همگی دچار تغییراتی بنیادین شدند که هدفشان زدودن نشانههای پیشین و جایگزینی نمادهای انقلابی-اسلامی بود.
تقویم رسمی کشور نیز صحنهی دیگری از این جدال شد. جشنهای ملی ایران نظیر چهارشنبهسوری، نوروز، سیزدهبدر، یلدا، مهرگان و سده یا به حاشیه رانده شدند یا سعی شد با چاشنی مذهبی آنها را بیخاصیت سازند. شورای عالی انقلاب فرهنگی، چهارشنبهسوری و یلدا و سیزدهبدر را تغییر نام داد و بارها در معرض حذف قرار گرفت. در مقابل، مناسبتهای مذهبی متعددی با تعطیلی رسمی همراه شدند؛ از جمله شهادتها، ولادتها و اعیاد مذهبی که گاه بیهیچ سابقه اجتماعی، بدل به مناسبت تقویم رسمی گشتند.
اما جامعه ایرانی در مقابل این حذف ساختاری ساکت نماند. اگر دههی شصت دوران سرکوب کامل هویت ملی بود، دهههای بعدی شاهد بازگشت تدریجی ایرانیت در سطح جامعه بود. مردم، فارغ از رسانههای رسمی، نوروز و یلدا را با قدرت گرامی داشتند. شاهنامه فردوسی، تختجمشید، کوروش، داریوش و نمادهای پیشااسلامی در دل نسلهای جوان زنده ماندند. در شبکههای اجتماعی، صفحات یادمان کوروش، بزرگداشت فردوسی، روایت شاهنامه، و تحلیلهای تاریخ ایران باستان میلیونها مخاطب یافت. حتی اعتراضات خیابانی سالهای اخیر، سرشار از شعارهایی نظیر «جانم فدای ایران» یا «نه غزه، نه لبنان» بودند که مستقیماً هویت اسلامیِ انقلابی حاکم را به چالش کشیدند.
( ج.ا ) اما در مواجهه با این رستاخیز ملی، مسیر تازهای در پیش گرفت: مصادرهی نمادها. در سالهای اخیر، بهویژه پس از بحرانهای شدید مشروعیت ناشی از اعتراضات مردمی، فساد اقتصادی، و شکستهای سیاست خارجی، از جمله شکست در جنگ اخیر ۱۲ روزه با اسرائیل، حکومت ( ج.ا ) دست به استفاده ابزاری از نمادهای ملی زده است. برگزاری کنسرت خیابانی با مجسمه شاپور اول ساسانی، رونمایی از مجسمههای شاهنامه در شاهینشهر، و ستایش گزینشی از منشور کوروش در محافل بینالمللی، تلاشی آشکار برای ترمیم چهره حکومتی است که دههها با ایرانیت سر ستیز داشت. اما افکار عمومی این نمایشها را نمیپذیرد؛ چرا که حافظه تاریخی ایرانیان، بهویژه در عصر شبکههای اجتماعی، زنده و هوشیار است.
مطالبات صنفی، جغرافیایی، موقت نیز در دهه اخیر چهرهای متفاوت یافتهاند. آنچه پیشتر واکنشهای مقطعی، صنفی و پراکنده بود، اکنون با گسترش سواد رسانهای، دسترسی به شبکههای اجتماعی و بازگشت مفاهیم هویتی ایرانمحور، به سوی کنشهای مستمر، هدفمند و ریشهدار سوق یافته است. لحظهٔ فروپاشی نظام پستتوتالیتر نه یک رخداد دفعی، بلکه نقطهٔ عطفی است که در آن کنشهای فردی و جمعی در مسیر منافع ملی به هم گره خوردهاند و نظام ناتوان از پاسخگویی به آن، دچار فروپاشی کارکردی و سپس ساختاری میشود. کلید این فروپاشی نه فقط با داشتن برنامه دقیق، بلکه در آگاهی، سازمانیافتگی و همافزایی مستمر کنشهای مردمی و فراگیر نهفته است.
با تکیه بر نظریات روانشناسی سیاسی و اجتماعی، از جمله مقاومت آرام ، وجدان تاریخی ، و نافرمانی مدنی، (منابع برای مطالعه بیشتر در زیر مقاله) و نیز دادههای آماری از روند تشدید سرکوب، اعدام، سانسور، و مقاومتهای میدانی، میتوان تداوم این چرخه سرکوب و رستاخیز را تحلیل کرد. نظام پستتوتالیتر حاکم از مجموعهای از مکانیسمها برای انسداد رستاخیز ملت استفاده کرده است؛ از جمله تخریب سیستماتیک آلترناتیو مشروع چون پادشاهی پهلوی، تولید بحرانهای فرهنگی مستمر، و مهندسی واژگونی تاریخی.
برای جلوگیری از گرفتار شدن در نقش ناخواستهٔ سربازان این سیستم، ضروریست این راهبردها به کار گرفته شوند:
۱. تحریم تخریب حافظه تاریخی: هرگونه همراهی با تحریف تاریخ، تطهیر چهرههای سرکوبگر یا عادیسازی اعمال نمادین حکومت، به معنای ریختن آب به آسیاب تبلیغاتی نظام است.
۲. افشای نمادسازیهای جعلی: با تولید محتوای تحلیلی، بصری و آموزشی درباره تضاد عملکرد حکومت با نمادهای مصادرهشده، باید نمایشهای رسمی را بیاعتبار کرد.
۳. ترویج کنشهای فرهنگی مستقل: برگزاری آیینهای ملی، استفاده آگاهانه از نامها و نمادهای ایرانی، و تولید آثار هنری و رسانهای با محوریت ایرانیت اصیل.
۴. نافرمانی مدنی هدفمند: پرهیز از هرگونه همراهی و همزمان مقاومت در برابر سازوکارهای فرهنگی حکومت، از جمله خودداری از شرکت در مناسک رسمی یا نمایشهای تبلیغاتی آن.
۵. نهادسازی مردمی: توسعه رسانههای مستقل، انجمنهای فرهنگی، حلقههای آموزش تاریخ و سیاست، و ابتکارات حافظه جمعی که از دولت و ساختارهای رسمی بینیاز باشند.
۶. شناسایی مصادیق ریختن آب به آسیاب حکومت مانند:پذیرش روایت رسمی از تاریخ.تکرار شعارهای دوگانهساز ساختگی (ملت-دین، اسلام-ایران).حضور در رویدادهای نمایشی شبهملی که از سوی نهادهای حکومتی ترتیب داده شدهاند.تغافل نسبت به سرکوب حافظهی ایرانیت.استفاده از تولیدات محتوایی مورد تأیید جمهوری اسلامی و ۵۷تی، فیلم ، شو ، رادیو، پادکست،و امثالهم.
۷. ایجاد سامانههای شفاف آگاهی رسانی همگانی برای تحلیل و افشای هر اقدام ظاهراً ملی حکومت. طراحی پلتفرمهای مشارکتی که بتوانند اقدامات نمایشی نظام را ردیابی، تحلیل و مستند کنند و بستر آگاهیسازی گسترده در فضای مجازی و حقیقی فراهم آورند.
۸. تشکیل حلقه های امن گارد جاویدان و پیوستن به پلتفرم همکاری ملی
رستاخیز ملی ایران، یک فرآیند تمدنی است که نه از شعارهای زودگذر، بلکه از مسئولیتپذیری فردی، آگاهی تاریخی و ارادهٔ آگاهانهٔ تکتک ما ایرانیان جان میگیرد. من و شما، بهعنوان فرزندان این سرزمین، نه تماشاگر، که کنشگر این میدان هستیم. اگر امروز ملت ایران سزاوار رهایی از چرخهٔ سرکوب و فراموشی است، این رهایی تنها با حضور مؤثر ما، هم در اندیشه و هم در عمل، ممکن خواهد شد. مشارکت مسئولانه، همبستگی فرهنگی، و پرهیز از بازتولید سازوکارهای سرکوب، همان آجرهاییاند که بنای فردای ایران را شکل میدهند. ایرانیت، برخلاف تصور حذفگران، هرگز نمرده است؛ اکنون این من و شما هستیم که باید آن را زنده نگهداریم، برافرازیم و به نسلهای بعدی بسپاریم. لحظهٔ پیروزی، زمانی فرامیرسد که ما نقش خود را بشناسیم و ایفا کنیم، در بازپسگیری تاریخ، در ساختن آینده، و در شکوفایی ایرانِ آزاد و آباد و پایدار.




Comments