top of page

پرورش شاهانه محمدرضا شاه پهلوی


پرورش شاهانه محمدرضا شاه پهلوی

محمدرضا شاه پهلوی

تحت تربیت

پدری با شخصیت شگفت و خارقالعاده پرورش یافت:

خوش خلق ترین و رُعبآورترین، ساده و بیزار از تجمُّل، دارای نفوذ

کلام و نفوذ نگاه، نظیف و پاکیزه، بسیار منظم و وقتشناس، شیفتۀ ایران، شیدای مجد و عظمت دیرین ایرانزمین و

زنده داشت آثار باستانی، با روح سازندگی و تلاش خستگی ناپذیر،

عاشق فراگیری و پرسشگری در امور فنی، هوشیار و سریع الانتقال،

زبانی یکدست با باور، چیره بر اعصاب که عصبانیتش از روی

مصلحت بود، جدیّت در کار و نفرت از کاهلی و سستی، بیزار از ریا

و چاپلوسی و دروغ، شوخ طبع و باصالبت. و آنگونه که خود شاهنشاه

آریامهر گفته است، نخستین و مهمترین معلم روحی ایشان،

رضاشاه بزرگ بود.


در تمام اقطار گیتی پدر در رشد اخلاقی و فکری پسر تاثیر دارد.

من نیز ازین قاعده برکنار نبوده ام و پدرم بیش از هر عامل دیگر در رشد اخلاقی من نفوذ داشته است. البته همانطور که گفته و خواهم گفت من هرگز آینه تمام نمای پدرم نشدم ولی وی در من از جهات بسیار نفوذ مثبت و منفی داشت. (1)

( ماموریت برای وطنم ۹۹ )


تولد و روزگار کودکی

من در چهارم آبان سال ۱۲۹۸ در خانه ای کوچک و ساده در یکی از محلات قدیم تهران چشم به دنیا گشوده ام. در آن موقع هنوز شهر تهران حصار داشت و اطراف آن را خندق خشکی فرا گرفته بود. راه ورود به شهر از دروازه های متعددی بود که شبها برای حفظ شهر از ماجراجویان و دزدان مسلح بسته می شد و این دروازه ها را در دوران رهبری پدرم از نظر علاقه ای که به عمران و آبادی و نوکردن ایران داشت خراب کردند.


چون دیری نگذشت که خانواده من نقل مکان کردند، خاطره روشن و واضحی از آن خانه قدیمی در ذهن من نمانده و تنها چیزی که از آن دوران به یاد دارم منظره دل فریب سلسله کوه های مرتفع البرز است که تهران را در بر گرفته و همیشه به من ذوق و الهام بخشیده است. همچنین هر وقت در روزهایی که آسمان صاف بود به شمال شرقی شهر نظر می انداختم قله شامخ و با عظمت دماوند را میدیدم و این قله بلند که فرق آن همیشه از برف مستور است مایه گشادگی خاطر من بوده است. بعدها دریافتم که این کوه با ٥٦٧١ متر ارتفاع خود، از قله من بلان بلندتر و تقریباً یک برابر و نیم قله فوجی یاما است.


دیگر از خاطرات نخستین دوران کودکی من قیافه مردانه و قامت بلند پدر است که در آن هنگام وزیر جنگ بود و هر روز در ساعت معین با درشکه به محل کار خود می رفت و مراجعت می کرد. آنانکه به تشبیه و مضامین ادبی علاقه دارند، باید بگویند که در آن روزگار که کوه های مرتفع احساسات مرا تکان می دادند پدرم که در شرف تعهد مقام نخست وزیری و شاهنشاهی ایران بود با آن همت بلند در شرف بر طرف کردن دشواری های کوه مانند کشور بود.


در ایام کودکی بنیه من ضعیف بود خوب به خاطر دارم که یک روز در حمام زمین خوردم و کاسه سرم به شدت به زمین اصابت کرد. فراموش نمیکنم که نگاه نگران و حالت مضطرب آقا هاشم خدمت کار وفادار ما که اخیراً در گذشت بیش از درد بدن در من تاثیر کرد.


تاجگذاری پدر و ولایتعهدی

جالب ترین خاطره دوران طفولیت من روزی ست که پدرم با مراسم بسیار باشکوهی به عنوان رضاشاه پهلوی تاج شاهنشاهی بر سر نهاد و من نیز به ولایتعهد برگزیده شدم.

مراسم مجلل و بی نظیر تاجگذاری در تالار قصر گلستان و تخت طاوس با شکوه و تشریفات باستانی انجام گرفت و ابهت و عظمت آن منظره در من که در آن ایام شش سال بیش نداشتم، تاثیری شگرف داشت. من تا زمان ولیعهدی با مادر و برادران و خواهران خود زندگی می کردم، ولی بعد از تاجگذاری به دستور پدرم از آنها جدا شدم و پدرم دستور داد که تحت تربیت خاصی که آن را تربیت مردانه نام می نهاد قرار گیرم و برای قبول مسئولیت بزرگ آینده آماده شوم.


آغاز تحصیلات و خاطرات دانش آموزی

در همین موقع نام من در دبستان نظام ثبت شد و در حقیقت این مدرسه به خاطر من و چهار برادر دیگرم تاسیس شد و من در کلاسی که جمعاً بیست و یک نفر دانش آموز داشت و همه آنها از بین فرزندان ماموران دولتی و افسران ارتش با کمال دقت و احتیاط انتخاب شده بودند مشغول تحصیل شدم و برادرانم که کوچک تر بودند به کلاسهای پایین تر رفتند.


دانش آموزان این دبستان لباس نظامی می پوشیدند و برنامه درسی بسیار دشواری داشتند و زندگانی کودکی من نیز طبعاً در محیط نظامی یعنی در تحصیل و تمرینهای سربازی می گذشت.


گذشته از تحصیلات دبستانی پدرم یک معلمه فرانسوی برای تعلیم زبان فرانسه و نظارت بر امور زندگی داخلی من استخدام کرده بود. در نتیجه مساعی این بانو که به مناسبت ازدواج با یک ایرانی بانو ارفع نامیده میشد زبان فرانسه را در کمال روانی و سلاست مانند زبان مادری خود فرا گرفتم و دریچه ای برای مشاهده افکار باختری در برابر ذهن من گشوده گشت. این بانو که من همواره خود را رهین وی خواهم دانست، در سال ۱۹۵۹ در پاریس درگذشت.


با اینکه در ایام طفولیت بنیه نیرومندی نداشتم ولی بسیار چابک و بانشاط بودم کمتر آرام میگرفتم و پیوسته در حال دویدن و پریدن و بالا رفتن از درخت و سایر بازیهای معمولی پسران بودم. در زمان کودکی گشتی گرفتن که یکی از ورزشهای بزرگ کشور ماست بسیار مورد علاقه من بود و به خاطر دارم که روزی به علت کشتی گرفتن بعد از غذا مورد مؤاخذه قرار گرفتم. زمستانها نیز از برف بازی خسته نمیشدم و از جمله بازی های دیگر من در این ایام این بود که در مسیر جویبارهای کاخ ییلاقی سعدآباد با کمک دوستان خود با گل و سنگ سدبندی میکردیم و تقریباً می توان گفت که آن سدها نمونه کوچکی بود از سدها و کارخانه های الکتریسیته که فشار آب قوه محرکه آنست و امروز در کشور در چندین نقطه ساخته شده است. همچنین در مجاورت نهرها خانه های چوبی و آجری بنا مینمودم و یا با ساختن پل و عمارات با دستگاه کوچک بازیچه که داشتم می پرداختم.


در دبستان نظام روزی دو ساعت مجال استراحت داشتم ولی تمام این مدت صرف جست و خیز و بازی های کودکانه می شد و با اینکه در ایران رسم ست که کوچک و بزرگ بعد از ظهرها مدت مختصری استراحت میکنند من به این عادت عمومی تمایلی نداشتم چنانکه هنوز هم به خواب بعد از ظهر علاقه ندارم و فراموش نمیکنم که در آن موقع بجای استراحت بعد از ظهر به اتفاق عده ای از هم درسان خود با شور و شعف فراوان و سر و صدای زیاد به بازی های دسته جمعی می پرداختیم و خواب را از چشم بزرگترها میگرفتیم یکی از بازی های مورد علاقه من در آن موقع بازی دزد و پلیس» بود و برای این بازی نفرات خود را به دو دسته دزد و پلیس تقسیم میکردم در جریان این بازی جالب، تمام انبارها و زیرزمینهای مرموز کاخ را زیر پا میگذاشتم ولی باید اعتراف کرد که در آن موقع دستگاه کشف جرایم ما بسیار ناقص و بدوی بود. هنگامی که به سن بلوغ رسیدم بیشتر به اسب سواری و شکار می پرداختم و آقای آتابای که در حال حاضر میرشکار سلطنتی است در این ورزشها با من همراه بود از ورزشهای جدید به فوتبال و بکس نیز بسیار علاقه داشتم و به خاطر دارم که مربی بكس من همیشه عینکی به چشم میزد و روزی در حین تمرین عینکش از چشمش افتاد که من آن را از زمین برداشتم و به او رد کردم که بر چشم نهاد و بار دیگر به تمرین ادامه دادیم.

بازی دیگر من و دوستانم در آن موقع چوگان بازی با دوچرخه بود که فوق العاده جالب توجه و هیجان انگیز به نظر می رسید و تا آنجا که اطلاع دارم ما اولین چوگان بازان دوچرخه سوار ایران بودیم.


ظاهراً با اینکه بر حسب عادت ولیعهد باید تا حدی متکبر باشد و با افراد عادی نیامیزد ولی تا آنجا که به خاطر دارم من در دوران ولیعهدی چنین صفاتی نداشتم و امیدوارم که در حال حاضر نیز چنین نباشم.

در آن موقع دوست صمیمی من پسری بود به نام حسین فردوست که پدرش ستوان ارتش بود. حسین در دوران تحصیل در سویس هم با من هم درس بود و بعد با درجه سرهنگی سمت استادی دانشکده افسری را عهده داری میکرد و فعلاً در گارد شاهنشاهی مشغول انجام وظیفه است.


در دوران ولیعهدی همه روزه پدرم یکی دو ساعت از وقت خود را با من میگذراند و از سن نه سالگی ناهار را هم با او صرف می کردم. منظور او از این برنامه منظم آن بود که شخصاً از وضع من باخبر شود و من از جریان اوضاع کشور آگاه گردم.


رهسپارشدن به اروپا جهت ادامه تحصیل

چون پدرم مصمم بود که اصول ترقی و تعالی دنیای غرب را در ایران به کار اندازد بنابراین وقتی مرا به اروپا فرستاد کسی ابراز تعجب نکرد؛ زیرا همه میدانستند که وی میخواست ولیعهد خود را با تمدن مغرب زمین بیشتر آشنا ساخته و سر موفقیت ملل باختری را بر وی آشکار سازد.


برای انتخاب کشوری که باید در آن به تحصیل اشتغال ورزم پدرم مدت ها اندیشه و تامل داشت؛ زیرا در عین آنکه آثار تمدن و ترقی و تعالی غرب را به دیده تحسین می نگریست به طور کلی به بیگانگان اعتقاد و اطمینان نداشت و بالاخره پس از مدتها مطالعه تصمیم گرفت مرا به سویس بفرستد.


به نظر من این انتخاب از آن جهت به عمل آمد که پدرم می خواست تحصیلات من در کشوری انجام گیرد که از رنگها و تعلقات سیاسی برکنار باشد و چون سویس کشور کوچکی بود که همیشه در کشمکشهای سیاسی اروپا جنبه بی طرفی را رعایت می کرد، آن کشور بر سایر نقاط ترجیح داشت و مشاورین وی محیط کشور سویس را برای کسی که جداً در پی تحصیل باشد مناسب تشخیص دادند.

ظهر این روز رئيس الوزرا، رئیس مجلس شورای ملی وزیران، نمایندگان مجلس معاونان وزارتخانه ها رؤسای ادارات دولتی و گروهی از بزرگان در قصر سلطنتی سعد آباد حضور یافتند. نخست هیئت دولت و معاونان وزارتخانه ها و پس از چند دقيقه مستوفی الممالک مؤتمن الملک مشیرالدوله وثوق الدوله، فرمانفرما و بعد نمایندگان مجلس و رؤسای ادارات حضور والاحضرت تشرف حاصل نمودند.


مستوفی الممالک شرحی دایر به لزوم و اهمیت مسافرت والاحضرت حضور شاهنشاه معروض داشت اعلیحضرت شاه علیا حضرت ملکه سردار اسعد وزیر جنگ شکوه الملک رئیس دفتر مخصوص دکتر امیراعلم تا بندر پهلوی ولیعهد را بدرقه کردند. پاکروان سفیر ایران در مسکو برای تشرف به حضور ملوکانه و استقبال والاحضرت ولیعهد از مسکو به بندر پهلوی آمده بود.


یک فروند کشتی جنگی که دولت شوروی برای سفر ولیعهد ایران فرستاده بود، روز یکشنبه ١٤ شهریور در بندر پهلوی لنگر انداخت و ژنرال قوکین و همسرش و شانزده سرباز روسی برای پذیرایی آماده شدند والاحضرت به اتفاق وزیر دربار و ملتزمان رکاب روز دوشنبه ۱۵ شهریور ۲۴۹۰ به طرف باکو حرکت کردند. دولت شوروی به احترام و افتخار ورود ولیعهد همه زندانیان سیاسی ایران را آزاد کرد. کارنامه رضاشاه کبیر (۲۱۱-۲۱۲)


من در ماه اردیبهشت سال ۱۳۱۰ از دبستان نظام فارغ التحصیل و در شهریور همان سال پس از گذرانیدن تعطیلات تابستانی آماده عزیمت به سویس شدم.


به امر پدرم یکی از پزشکان معروف به نام دکتر مودب نفیسی که در کودکی بیشتر بیماریهای سخت مرا معالجه و مداوا کرده بود، به عنوان سرپرست و طبیب مخصوص من تعیین شد و مقرر گردید که کلیه امور تحصیلی و شخصی من در سویس زیر نظر و به مسئولیت او اداره شود.


آقای مستشار هم که قبلاً معلم ادبیات فارسی من بود، مقرر شد. با من به سویس بیاید تا در آنجا نیز درس فارسی من ادامه یابد.

ضمناً به صلاحدید پدرم قرار شد برادرم و دو نفر از دوستان دبستان نظام نیز با من همراه باشند. انتخاب این دو دوست به خود من واگزار شد و من هم حسین فردوست که قبلاً هم از او نام برده ام و بعد مهرپور تیمورتاش فرزند وزیر دربار پدرم را پیشنهاد کردم و پس از آنکه مورد قبول قرار گرفت به اتفاق آنها عزیمت نمودم اما چند سال بعد چون وزیر دربار مورد بی مهری شدید پدرم قرار گرفت مهرپور اجباراً به وطن بازگشت.


در بندر پهلوی با پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده ام که به مشایعت من آمده بودند وداع کردم و به اتفاق دکتر نفیسی و آقای مستشار و برادرم و دو تن از دوستان فوق الذکر وارد کشتی شدیم و به طرف بادکوبه حرکت کردیم و بعد از عبور از لهستان و آلمان به سویس و شهر ژنو رسیدیم لازم به ذکر نیست که این سفر برای ما چهار جوان که تا آن وقت هنوز از موطن آسیایی خود بیرون نرفته بودیم، بسیار جالب توجه بود.



در ژنو مدت دو هفته در کنسولگری ایران اقامت کردیم و سپس در لوزان به یک مدرسه خصوصی وارد شدیم در لوزان من و برادرم در یک خانواده سویسی زندگی میکردیم رئیس این خانواده مردی بود به اسم آقای مرسیه که سه پسر و دو دختر داشت و من از اقامت و زندگی در بین این خانواده مهربان بسیار لذت میبردم. دوستان ایرانی من در مدرسه به طور شبانه روزی به سر می بردند و با ما زندگی نمی کردند.


یک سال از اقامت ما در بین این خانواده گذشته بود که به صلاحدید سرپرست و دستور پدرم به یک مدرسه شبانه روزی به نام «له روزه که بین لوزان و ژنو قرار داشت منتقل شدیم و علت این انتقال آن بود که پدرم میخواست تحصیلات من به شکل عادی و منظم صورت گیرد و از انضباطی که در مدرسه شبانه روزی وجود داشت برخوردار باشم.


مدرسه سابق که روزانه بود تقریباً ۱۵۰ محصل پسر و دختر داشت، ولی مدرسه اخیر یک برابر و نیم آن دانش آموز پسر داشت و دخترها را نمی پذیرفت ضمناً ترتیبی داده شد که چهار برادر دیگر من نیز سال بعد در این مدرسه تحصیل کنند.


اقامت چهار ساله من در سویس یکی از مهم ترین ادوار زندگی من بوده است و محیط دموکراسی و کاملاً غربی سویس در روحیات و اخلاق من پس از نفوذ معنوی پدرم بیش از همه تاثیر داشته است.


پرورش سریع جسمی من در این کشور موجب حیرت خودم و دیگران شده بود؛ زیرا چنانکه قبلاً اشاره کردم در دوران کودکی مزاجاً قوی نبودم ولی در سویس به سرعت رشد کردم و عضلات من قوت یافت در رشته های مختلف ورزشی مانند پرتاب دیسک پرتاب نیزه پرش ارتفاع پرش طول و دو صدمتر مقام قهرمانی یافتم و به اخذ جوایز ورزشی نائل آمدم و در فوتبال و تنیس هم به سمت رئیس دسته مدرسه برگزیده شدم و در این دوره بود که به ارزش و اهمیت ورزش در تعلیم و تربیت جوانان وقوف كامل یافتم.


گمان نمیکنم این رشد جسمی در اثر برنامه غذایی مدرسه بود؛


زیرا در ایران نیز معلمه فرانسوی من مرا با غذاهای فرانسوی عادت داده بود و با برنامه غذایی ما در سویس چندان تفاوتی نداشت. شک نیست که هوای سویس سالم و فرح بخش است ولی هوای تهران نیز مانند سویس است به نظر من رشد جسمی من باید با رشد فکری من که در این محیط تازه پیدا شده بود مربوط باشد.


در تهران همیشه در درسهای خود نمره های بسیار عالی می گرفتم و واقعاً نمی دانم که در آن موقع این نمره ها از نظر لیاقت شخصی و استحقاق دریافت میداشتم یا موقعیت و مقام من در نمره گذاری تاثیر داشت ولی در سویس که موقعیت اجتماعی افراد چندان تاثیری در وضع نمرات تحصیلی آنها ندارد نیز نمره های عالی می گرفتم و فقط در درس هندسه که مورد علاقه من نبود نمره خوب نداشتم و خودم هم نمیدانم چرا به هندسه مسطحه این قدر بی علاقه بودم در حالی که به جبر و مقابله مثلثات و هندسة تحليلی و علوم طبیعی مانند فیزیک و شیمی دلبستگی داشتم.


به هر حال در بیشتر از رشته های درسی نمرات ممتازی یافته و به اخذ جوایزی نائل آمدم تاریخ و جغرافیا و علوم طبیعی از رشته های بسیار جالب و دلنشین درسی من بودند. در زبان فرانسه نیز بسیار خوب پیشرفت کرده بودم و از مطالعه ادبیات فرانسه لذت بسیار می بردم.


معلمین این مدرسه در کار خود بسیار زبردست بودند ولی هیچ یک از آنها نفوذ مخصوصی در روحیه من نداشته و از دوستان مخصوص من نبوده اند و باید گفت که از برخی از آنها می ترسیدم.


محصلین مدرسه برای من از نظر شخصیت خودم و نه از موقعیت و مقام ارزشی خاص قائل بودند و این امر در روحیه من بسیار موثر بود. به یاد دارم که اطاق من پیوسته مرکز اجتماع محصلین بود و در همان موقع بود که ارزش معاشرت بی ریا و آزادانه را که از خصایص دموکراسی غربی است دریافتم و همین آزمایش مرا برای دقت و کوشش در تحصیل تشویق می کرد. در مطالعه یا بازی و ورزش و یا در انتخاب رفیق به راز آزادی توأم با انضباط آشنا شدم و به خوبی دریافتم که انضباط بدون آزادی دموکراسی موجد ديکتاتوری است و دموکراسی بدون انضباط، موجب هرج و مرج و بی نظمی است.


با وصف این حال زندگی من در مدرسه از سایر محصلین مجزا و بیشتر از آنها مورد مراقبت بود؛ زیرا اولاً مواد درسی من سنگین تر از آنها بود و گذشته از برنامه معمولی مدرسه، آقای مستشار برای من برنامه مفصلی در ادبیات فارسی داشت و این برنامه به امر و دستور پدرم بود که به تحصیلات من در زبان و ادبیات فارسی اهمیت بسیار میداد از طرف دیگر سرپرست من دکتر نفیسی در رفتار و کردار و فعالیتهای من نظارت شدید داشت. دکتر نفیسی امروزه در قید حیات نیست و من تاکنون ندانسته ام که این سخت گیری و نظارت شدید او در رفتار من ناشی از اوامر مستقیم پدرم بود یا به علت علاقه شدیدی بود که آن مرحوم به مواظبت و تربیت من داشت.

به هر حال، وضع من مانند یک زندانی بود و جز در مواقع خاص آن هم به معیت سرپرست خود اجازه نداشتم از محیط مدرسه خارج شوم.


مواقعی که دوستانم وقت آن را داشتند با شادمانی بسیار برای گردش به شهر میرفتند ولی من اجازه نداشتم که با آنها همراهی کنم در ایام تعطیلات عید میلاد و سال جدید کلیه دوستان با نهایت خوشدلی و آزادی به مجالس شب نشینی و رقص می رفتند و سال جدید را جشن میگرفتند و من تنها در اطاق خود به سر می بردم. تنها وسیله سرگرمی من در این مواقع یک رادیو و یک گرامافون بود که با آن همه وسایل تفریح و خوشگذرانی که دوستانم در اختیار داشتند قابل مقایسه نبود. به نظر من این رویه صحیح نبود و اگر خود دارای پسری بشوم، حتماً او را بدین ترتیب تربیت نخواهم کرد.


به هر صورت خیال میکنم دوری و کناره گیری اجباری از تفریح و خوش گذرانی مرا خیلی جدی و شاید بیش از حد جدی ساخته باشد و امروز نیز آثار آن عزلت در روحیه من باقی مانده است.

من در مقابل حوادث و خطرات و سایر مواقع آرام و ملایم هستم و کمتر اختیار اعصاب خود را از دست میدهم و به نظر خودم از خوش طبعی بی بهره نیستم ولی در بروز این خصلت از سایر مردم معتدل تر و آرام ترم من از شوخی بجا و مناسب و کاریکاتورهای سیاسی و غیر آن لذت میبرم از گفتگو با اشخاص عادی و طبقات معمولی احساس مسرت و خرسندی میکنم و کودکان مورد علاقه فراوان من اند و از بازدید دبستانها و سخن گفتن با اطفال خردسالی که نسبت به من رفتار ساده و بی پیرایه دارند لذت میبرم.


هنگام اقامت خود در سویس اغلب درباره مسئولیت های آینده خود می اندیشیدم بین من و پدرم هر هفته ارتباط مکاتباتی برقرار بود ولی به مادر و برادران و خواهرانم کمتر کاغذ مینوشتم. تصور میکنم که آرزوی قلبی من در اینکه در آینده خردمندانه سلطنت کنم مرا وادار می ساخت که در امر تحصیل و مطالعه و کسب دانش و فضیلت بیش از آنچه از جوان محصل انتظار می رود کوشش و جدیت داشته باشم و به واسطه همین آرزو در انتخاب مواد درسی دقت فراوان داشتم و تشخیص دادم که تحصیل رشته های علوم طبیعی مرا برای فهم مسائل دشوار صنعتی که برنامه توسعه منابع طبیعی کشور در پیش خواهد آورد، آماده تر خواهد ساخت.


.. در دوران توقف در اروپا در مدت دو سال اول که با محیط جدید آشنا میشدم مجال تفکر درباره عقاید مذهبی خود نداشتم دیری نگذشت که این مسائل بیش از پیش مورد توجه و علاقه من قرار گرفت و به ادای فرایض یومیه پرداختم و در طی سه سال آخر اقامتم در سویس این فریضه و راز و نیاز به درگاه باری تعالی را با خلوص نیت و توجه قلبی انجام میدادم؛ زیرا عزمم آن بود که وقتی به سلطنت رسیدم در کلیه امور چراغ ایمان را فرا راه خویش قرار دهم.


در آن موقع نسبت به سیاست و اصولی که میخواستم پس از رسیدن به مقام سلطنت اتخاذ کنم اندیشه می کردم. علاقه من نسبت به مردم عادی کشور و مخصوصاً طبقه کشاورز ایران در همان موقع مشهود بود و در آن ایام صباوت، فکری برای من پیش آمده بود که وقتی به سلطنت برسم مدت دو یا سه سال، کشاورزان املاک سلطنتی را از پرداخت سهمی که از دسترنج خود باید بدهند معاف و طوری کنم که هر خانواده دهقان مبلغی اندوخته پیدا کند و بتوانند برای خویش خانه و وسائل کشاورزی فراهم بسازند و یا به کارهای لازمی که بدون داشتن سرمایه برای وی صورت پذیر نیست اقدام کنند.


فکر دیگری که در آن روزها در ذهن من می گذشت آن بود که در زمان سلطنت یک صندوق شکایت عمومی ترتیب دهم تا هر کس تظلمی دارد بدون آنکه در کیفیت آن اندیشه کند، بدان وسیله دادخواهی نماید و این صندوق ها زیر نظر مستقیم خودم باشد تا از حوایج و مستدعیات و نگرانی های افراد ملت آگاه گردم و به نظر من آنچه مرا به این فکر متوجه ساخت همان داستان زنگ عدالت نوشیروان است.


بازگشت به ایران

باری در بهار سال ۱۳۱۵ موفق به اخذ دیپلم شدم و هنگام بازگشت به میهن فرا رسید خانواده من در بندر پهلوی که از من مشایعت کرده بودند به استقبال فرزندی آمده بودند که در ظرف چند سال چنان تغییر کرده بود که حتی برای پدر نیز شناختن وی در آن و هله دشوار بود در آن موقع احساس کردم که در وضع عمومی بندر پهلوی تغییرات فراوان روی داده و به هیچ وجه با وضع زمانی که از آنجا به اروپا رفته بودم قابل مقایسه نیست؛ زیرا یک ده ایرانی به یک شهر اروپایی تبدیل شده بود. اندکی بعد متوجه شدم که این بندر نمونه کوچکی از اقدامات عمرانی است. که در کشور به عمل آمده و دامنه آن به تمام نقاط کشور بسط یافته است.


پس از گذراندن تعطیلات تابستانی و دیدار خانواده به دانشکده افسری تهران وارد و مشغول تحصیل شدم. پدرم مایل بود دوره تحصیلات عالیه را در دانشکده افسری بگذرانم و ضمناً زیر دیدگان بصیر وی رموز شاهنشاهی را فراگیرم. این میل و آرزوی او برای من ناگوار نبود؛ زیرا همیشه به فراگرفتن نکات و دقایق تعلیمات نظامی علاقه داشتم به علاوه برای آشنا شدن با مسئولیت هایی که پدرم داشت اقتضا داشت که بیشتر در مصاحبت او باشم و تصمیم او از این جهت بسیار عاقلانه بود.


در آن زمان مستشاران نظامی فرانسوی در دانشکده افسری ما که مطابق دانشکده افسری معروف سن سیر فرانسه تشکیل یافته و به همان طراز اداره میشد خدمت میکردند. در دانشکده افسری علاوه بر برنامه عادی و مقرر ،دانشکده یک دوره اختصاصی سوق الجیشی و تاکتیک را نیز فرا گرفتم و بالاخره سال ۱۳۱۷ با درجه ستوان دومی فارغ التحصیل شدم و بلافاصله به عنوان بازرس در ارتش شاهنشاهی مشغول خدمت گردیدم.


در انجام این وظیفه هر روز دوبار صبح و عصر برای بازدید وضع سربازان و واحدهای ارتش به تاسیسات و ادارات نظامی سرکشی می کردم و در مانورها شرکت می نمودم و در عملیات افراد نظارت مستقیم داشتم و حتی مشق سربازان را زیر نظر می گرفتم و گاهی شبها هم به مانورهای نظامی می رفتم.


این برنامه سنگین بود و زندگانی را یکنواخت می کرد، ولی چون به ارتش علاقه بسیار داشتم و در تجدید و تشکیل ارتش نوین خدمتی به عهده من محول بود احساس خستگی نمی کردم.


(۱) در صفحه ٣٦ کتاب پاسخ به تاریخ سال فارغ التحصیلی را ۱۳۱۸ نوشته است:

پس از مراجعت وارد دانشکده افسری شدم و به سال ۱۳۱۸ با درجه ستوان دومی از آنجا فارغ التحصیل و سپس در مقام ولیعهد به سمت بازرس مخصوص قوای مسلح ایران منصوب گردیدم ازین پس هر روز چند ساعت در کنار پدرم بودم و همراه وی در بیشتر مسافرتهای داخلی اش شرکت می کردم.


اقبال یغمایی در کارنامه رضا شاه کبیر می نویسد:

والاحضرت وليعهد بعد از ظهر روز دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ٢٤۹۵ برابر ۱۹ صفر ١٣٥٥ پس از پنج سال تحصیل در سویس به ایران بازگشت شاهنشاه هیئت دولت، هیئت رئيسة مجلس نمایندگان و افسران ارشد تا کرج به استقبال رفتند. دختران پیشاهنگ و شاگردان مدارس دخترانه نیز برای اولین بار بیرون شهر صف کشیدند و از ولیعهد استقبال کردند. کارنامه رضا شاه کبیر (۲۱۲)


در جایگاه امین و مشاور پدر

علاوه بر وظایف نظامی که بر عهده داشتم، مجبور بودم هر روز پدرم را ملاقات کنم و این ملاقاتها گاهی صبح و اغلب نیم ساعت قبل از ظهر صورت میگرفت و در موقع صرف ناهار در حضور وی بودم و چه بسا اتفاق می افتاد که بعد از ظهرها نیز برای پاره ای از امور احضار میشدم و در تمام این ملاقاتهای روزانه درباره اوضاع جاری و سیاست داخلی و خارجی کشور مذاکره می کردیم.


در مسافرتهایی که پدرم به نواحی مختلف ایران میکرد نیز با او همراه بودم؛ زیرا پدرم علاقه داشت که مرا با خود به نقاط گوناگون مملکت برده و با وضع عمومی مردم و موقعیت جغرافیایی کشور و مسائل مربوط به هر ناحیه آشنا سازد و در طی این مسافرت ها هم راجع به جزئیات امور با من مذاکره می کرد ولی باید دانست که کلمه مذاکره در این مورد کاملاً به معنای واقعی خود استعمال نشده است؛ زیرا اصولاً كليه مامورين دولت و مسئولین امور کشور در هنگام صحبت به قدری مرعوب وی واقع شده و جانب تکریم و ادب را نگاه می داشتند که مجال مذاکره به معنای واقعی کلمه باقی نمی ماند من هم اغلب با اشاره و اختصار عقاید و نظریات خود را بدون اینکه جنبه مذاکره و مباحثه داشته باشد به سمع او می رساندم، با وصف این در آن سن نوزده سالگی گاه گاه هم عقاید خود را صریحاً در مسائل مختلف به وی عرضه میداشتم و عجب این بود که او همیشه نظریات و عقاید مرا با دقت و حوصله استماع مینمود و پیشنهادات مرا کمتر رد می فرمود. مثلاً در اثر شفاعت مصرانه من بسیاری از زندانیان سیاسی آزادی یافتند.

شاید جای افسوس باشد ولی یکی از این افراد دکتر مصدق بود. که بعداً در دوره زمامداری خود چیزی نمانده بود که کشور را به افلاس بکشاند و سلسله ای را که پدرم بنیاد نهاده بود براندازد.

با آنکه مصدق بارها گفته بود که من جان وی را از خطر مرگ نجات داده ام همه دیدند که این دین را به چه طریق عجیبی ادا کرد و چگونه از من حق شناسی نمود!


خود تربیتی شاهنشاه آریامهر

فزون بر تربیت بیرونی شاهنشاه از سوی پدر و مدرسه و معلمان مدارس سویس خود تربیتی ایشان در پی فراست و هوش و فرهمندی ذاتی که داشت از دیگر عوامل رشد شخصیت ایشان بود. خود تربیتی همان دانش سرشتی و خرد آشنایی است که در «اوستا» از آن با واژه Xratu asna یاد شده است و در خمیره برخی انسانها به ودیعت نهاده می شود.


من می دانستم که باید روزی بر مملکتم سلطنت کنم و آشنایی با جریانهای تاریخی مرا در ادای وظیفه ام یاری می کرد. از همان زمان من نسبت به مسائل زندگی روستایی ایران توجه خاص داشتم و به رفاه و بهروزی کشاورزان ایران می اندیشیدم و در فکر آن بودم که چگونه میتوان عدالت را در روستاهای ایران پایدار کرد.


و از همان روزگار کودکی برخلاف سیرت و سنت فرمانروایان پیشین که در اندیشه کامرانی و کامروایی بودند با مطالعه سیرت پادشاهان فرهمند ایرانی و رهبران فیروزمند ،خارجی که ریشه در ادبیات شاهنامه خوانی ایران دارد به خود تربیتی شاهانه پرداخت داشت:


به هنگام تحصیل شوق وافری به مطالعه تاریخ فرانسه داشتم: نسبت به سن لوئی پادشاه فرانسه که زیر یک درخت بلوط به قضاوت مینشست احساس ستایش میکردم زندگی این پادشاه بزرگ مرا به یاد پادشاه بزرگ خودمان انوشیروان می انداخت که هر شاکی میتوانست با تکان دادن یک زنجیر و به صدا در آوردن زنگی او را بطلبد و شکایت خود را با شاه در میان بگذارد.


هانری چهارم لوئی چهاردهم و ناپلئون پادشاهان دیگر فرانسه بودند که نظر مرا به خود جلب کردند همچنین با دقت بسیار تاریخ زندگی سیاستمداران مدیری را که از میان روحانیون مسیحی برخاسته بودند ریشلیو مازارن و دوبوا مطالعه کردم. در کارهای این سه تن نقطه ضعفهایی وجود داشت، اما هر سه خدمت گزاران راستین میهن خود بودند.


همچنین در میان بزرگان تاریخ نسبت به شارل کن پادشاه جنگجو و سیاست مدار پتر کبیر، احساس ستایش بسیار می کردم.


تاریخ آگاهی شاهنشاه آریامهر ریشه در همین خود تربیتی ایشان داشت که دنبال گمشده هایش را در تاریکیهای تاریخ پی می گرفت و خرد و والایی فرهنگ و اندیشه های تابناک را بمانند اردشیر پاپکان در دل تاریخ جستجو می نمود ، گویی سخن کوروش را بر سرلوحه اندیشه ورزی اش داشت که گفته بود: از تاریخ زمانهای گذشته بیاموزید؛

زیرا که تاریخ بهترین آموزگار است.


Comments

Rated 0 out of 5 stars.
No ratings yet

Add a rating
bottom of page